ارغوانارغوان، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 12 روز سن داره

شادی خونه ما

سفالگر کوچک

از   مشغولیات ارغوان جانم تو این روزها، کلاس سفالگری و تمرین با گل و درست کردن اشیا مختلفه. که البته قابل به ذکره خود خانم خانما بعد از توضیحات مسئول مربوطه این کلاس رو انتخاب کردن.و دختر کوچولوی ما سخت به این کلاس علاقمنده و آنقدر با عشق و علاقه سر کلاس حاضر میشه که واقعا ستودنیه. جلسه اول و ربی بهشون ورز دادن و دایره درست کردن گل با کف دست رو یادشون داده بود و البته یه سری کارای دیگه با گل تا ماشین درست کنند. اون روز بعد از کلاس ازش پرسیدم چیکار کردین سر کلاس با ذوق و هیجان میگفت خانم مربی گفت ماشین درست کنیم چرخای ماشینم بزرگ شد، من قطار درست کردم و بعد کلی می خندید و البته این داستان در جواب سوال هرکی ازش میپرسید از کلاس چه...
4 آبان 1395

تولد ۴ سالگی پرنسس ارغوان

  ارغوان خانم بالاخره ۴ ساله شد. البته خیلی زود گذشت، بر یک چشم بهم زدن. خوشبختانه هر چی بزرگتر میشی خانم تر و عاقل تر میشی و از طرف دیگه شیطون تر. البته شیطنت هات، خرابکارانه نیست.این روزها آنقدر بزرگ شدی که از داشتن یه دختر همراه و پایه، ذوق زده بشم.   امسال تولدت رو خانوادگی برگزار کردیم و‌ خوشبختانه تولد کوچک اما دوست داشتنی بود و به همه مخصوصا ارغوان واقعا خوش گذشت. با اینکه ده روز حداقل در گیر این مهمونی بودم و واقعا خسته شده بودم اما همه خستگیا با دیدن لبخند و شادی دخترم پر کشید و رفت. و واقعا فردا صبح تولد که از خواب بیدار شده بودم، لحظه ای خستگی تو روح و تنم نبود.   ...
26 مهر 1395

مروری بر دوسال

دوسال سخت که الان فقط خاطره شده رفته تو ذهنمون که یادمون باشه زندگی همیشه بر وقف مرادمون نمیگذره. که قدر خوشی های زندگی مون رو بدونیم. که قرار نیست همیشه بخندیم. که آدمای دور و برمون رو بشناسیم و چه سخته این شناختن و آدمهایی که چه زود تغییر میکنن.  تلخترین و غم انگیز ترین حادثه که هیچوقتم فراموش نمیشه و فقط گذر زمان تصلی بخشمونه ، از دست دادن باباجون( پدر بابا محسن)بود که بعد از سه ماه بیماری و خیلی تلخ ، کم کم آب شد و جلوی چشمامون از این دنیای فانی پر زد به سرای باقی. که دیدار دوباره مون رو به قیامت انداخت و دلتنگی های از دست دادن پدری مهربون رو بر دلمون گذاشت. ارغوان هنوز باباجون رو به یاد داره و چون ما بهش گفتیم باباجون رفته پیش ...
20 مهر 1395

یه وقفه طولانی

به ارغوان این روزها دختر کوچک من این روزها خانمی ۴ ساله شده که روز به روز بیشترعاشقش میشوم. دو سال از آخرین باری که نوشتم گذشته. اول از همه تنبلی و دوم از آن باز تنبلی، و سوم بی حوصلگی های روزمرگی مانع از ز نوشتنم میشد آما بالاخره مصمم شدم که نوشتن رو ادامه بدم. نوشتن همه اتفاقات این مدت سخته. اما سعی میکنم تا آنجایی که در توان و ذهنم هست برات از روزهای ننوشته بنویسم. قول مردانه یک مادر
20 مهر 1395

دومین تولد گروهی نی نی نازای شهریوری

دومین تولد گروهی شما فرشته های نازنازی رو تو خانه کودک تماشا گرفتیم. با وجود تموم سختی های قبلش، روز تولد خیلی خوش گذشت. تاریخ دقیق رو یادم نمیاد اما اواخر مرداد یا اوایل شهریور بود. ما امسال خودمون به خاطر مریضی باباجون تولد خانوادگی نداشتیم و این تولد تنها تولد دو سالگی شما بود.  تو تولد یه بره ناقلا بود که در بدو ورودش شما انقدر ترسیدی و محکم به من و بابایی چسبیدی که باورش برامون سخت بود.. د البته فقط شما نترسیده بودی یه تعدادی از بچه ها هم مثل شما کلی ترسیده بودن و تک و توک ذوق هم کرده بودن. شما فیلم تولد رو تقریبا  دو بار در روز میبینی . اولا  وقتی  موقع ورود بره ناقلا می رسید ک...
7 مرداد 1394

زیارت

اولین سفر زیارتی ارغوان خانم به مشهد تقریبا دو ماه بعد از نوروز نود و سه بود. سفری که شما رو برای اولین بار با تجربه سوار شدن به قطار روبه رو کرد. مثل هر تجربه اولی که باهاش روبه رو میشی اولش تعجب کردی، بعدش هم ذوق کردی و هم ترسیدی. شاید به خاطر اینکه فکر میکردی قراره یه مدت کوتاه مثل ماشین توش بمونیم و زودی پیاده شیم. اما با تاریک شدن هوا یکم وحشت زده شدی. همسفرای ما تو این سفر عمه جون و بابا جون و مادرجون بودن. و کلی تو این سفر به همه مون خوش گذشت. مخصوصا به شما  چون همه اش در حال گشت و گذار و بازی بودی. تو این سفر مامان جون رو هم دیدیم و تقریبا یه نصفه روز با هم بودیم. یه خاطره خیلی شیرین و به یادموندنیمون که د...
7 مرداد 1394

گلدونه

هفت مرداد هزار و سیصد و نود و چهار عزیز دلم، بعد از تقریبا نه ماه میخوام در مورد کلاس های گلدونه بنویسم. اوایل مهر نود و سه بود که با یه تعداد از دوستات باران، راستین، امیرحسین، رادوین ، مهرسا و یاسمینا رفتیم کلاس های خلاقیت مادر و کودک گلدونه که البته اسمش تغییر پیدا کرده و الان اصلا اسمش رو به یاد نمیارم. این کلاس ها خیلی خوب بود و ما تو این کلاس ها تقریبا انواع کارها مثل نقاشی کردن، بازی با برگ های پاییزی، بازی با خرده های یونولیت، رنگ کردن نخود و لوبیا و منجوق و کلاژ اونا و... رو با همدیگه تجربه کردی. تو این کلاس ها شما خیلی خوب همکاری میکردی و کارهای هنری که اکثر همسن و سال هات خیلی سریع رها میکردن و دنبال بازیگوشی...
7 مرداد 1394

عذر تقصیر

یه عذرخواهی طولانی به خاطر غیبت طولانی و بیشتر از همه از ارغوان خانم عذر میخوام که یه مدت طولانی نتونستم به وبلاگش سر بزنم. باور کن که این روزها دل و دماغی برای نوشتن نبود هرچند روز به روز تو انقدر شیرین و دوست داشتنی میشی که اگر بخوام تک تک کاراتو ثبت کنم، صبح تا شب باید بنویسم. بدون اغراق و اما قصه تلخ ما از اونجا شروع شد که بعد از سفر مشهدمون که به اتفاق باباجون و مادر جون و عمه جون رفته بودیم و خیلی هم خوش گذشت، باباجون بیمار شدن و در مقابل ناباوری و بهت همه مون و با اصرارهای شدید عمه جون راهی بیمارستان شدن. بعد از برسی های انجام شده، پزشکان بیماری ایشون رو سرطان مغز نوع چهار، تشخیص دادن. سرطاتی که در کمتر از سه ماه به و...
14 دی 1393

دو سال با هم بودن

دو سال پيش تو اين ساعت ها من چه حسي داشتم?? فقط خدا ميدونست که چهار و نيم صبح از يه درد مداوم ديگهخوابم نميبره. يه درد تازه، يه درد شيرين، يه دردي که اغاز روزهاي مادرانه من شد. و و هفت ساعت بعد تو در آغوشم بودي، در بهت و ناباوري من و محسن براي اومدن به اين دنيا انقدر عجله داشتي که دو هفته زودتر من رو و تنها براي من بودن رو رها کردي، براي اينکه در اين دنيا اميد و بهانه زندگي عزيزانت باشي. ارغوان قشنگم دختر شيرين دو ساله من ، عزيز دل مادر، تمام هستي و دارايي ام در اين روزهاي سخت زندگي که گاه نفس کشيدن سخت ترين کار دنيا ميشود، وجود تو تنها اميد و چراغ ادامه راه است.. هزار هزار بار خدا رو به خاطر وجودت شکر  گذارم. و از خدا ميخوام ...
12 شهريور 1393